ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

ایلیا

نوشته هایی از گذشته

17 آذره و کم کم داریم به تولد پسرکوچولو نزدیک میشیم.کاش میشد به جای نوشتن لحظه به لحظه کارهات رو تصویری نشون میدادم مثل یک فیلم.آخه این روزها حرفهایی میزنی که شنیدنش فقط از زبون خودت جالبه. همه ی فعل ها رو درست به کار میبری.مثلا الان داشتی به پیشی اسباب بازی ت غذا میدادی گفتی میو خورد (البته می گی میم کرد )به خ میگی ک حرف ک و گ رو زیاد به کار میبری 25 آذر میخواستیم بریم خونه خاله آزاده که با کیانمهر بازی کنی تو داشتی با ماشینت بازی میکردی وقتی فهمیدی میخوایم بریم دد گفتی ماشین لالا میام. 26 آذر با هم بیرون بودیم گفتی مامان میو دیدی؟ پسرم هنوز 2 سالت تموم نشده ک این جور جمله میگی.دوست دارم عاشقتم . همه میگن واسش اسپند دود ...
14 دی 1391

13دی 91

  واسه امروز خیلی برنامه ریزی کرده بودم و فکر میکردم امروز روز خوبی باشه اما همه چی برعکس شد. تا قبل از تولد 2 سالگی تو پسر کوچولو میخواستیم بریم آتلیه عکس بگیریم اما جور نمی شد بالاخره واسه 13 وقت گرفتم با این همه تاخیر. امروز میخواستم تا قبل از بیدار شدن تو  به کارهام برسم و بعد هم تو رو ببرم حمام. همین امروز برعکس هنوز ساعت 9 نشده بود تو بیدار شدی اینم با اظهال شدید.از صبح تا حالا دارم شلوارهای تو رو می شویم یا با تو توی دستشویی هستم.داره گریه م میگیره. به بابا حسین که گفتم گفت وقت آتلیه رو کنسل کنم اما میدونم اگه کنسلش کنم خیلی طول میکشه تا یه روز دیگه  یه وقت آزاد پیدا کنم. ...
13 دی 1391

بدون عنوان

خیلی دلم واسه وبلاگت تنگ شده بود پسر کوچولو. دلم واسه دوست جونام و نی نی هاشون هم تنگ شده بود. پسرم  دیگه چیزی به تولد 2 سالگی ت نمونده.الان هم توی ماه محرم هستیم ماه تولد تو. امروز روز جمعه می خواستم تو رو به مراسم سوگواری علی اصغر ببرم که همه اش نی نی ها هستند اما تو چون شب قبل دیر خوابیده بودی و شب تا صبح هم زیاد بیدار شده بودی تا ساعت 11 خوابیدی و نتونستیم بریم. حرفهای زیادی میزنی و همه چی رو هم تکرار میکنی.جمله های 2 تایی رو هم زیاد میگی. مثل بابا رفت یا مامان برو البته میگی بلو ...
3 آذر 1391

مامانی ناراحته

  پسرم امروز دو روزه که شیر نخوردی.منم خیلی دارم غصه می خورم آخه خیلی مظلوم شدی و البته این قدر گریه کردی که صدات گرفته. بابایی از تبریز زنگ زد و وقتی باهات حرف زد و صداتو شنید خیلی غصه خورد.می گفت چرا صدای پسرم گرفته؟ دیشب ساعت 3 خوابیدی اینم با گریه.ساعت دوازده و نیم بود که می خواستیم بخوابیم با خودم گفتم ایلیا خسته هست و زود میخوابه  واست mbc3 گذاشتم که پای اون خوابت ببره اما با چشم های نیمه باز تا 2 ساعت بعد از اون کارتون نگاه میکردی و منم هی چرت میزدم و یه دفعه با صدای تو که مثلا آب دیده بودی و میگفتی آب و می خواستی که منم تکرار کنم بیدار میشدم.خلاصه شب بدی بود. من هم عذاب وجدان داشتم و احساس می کردم دارم به تو ظلم ...
9 مهر 1391

8مهر

سلام من اومدم با تاُخیر0دلم واسه تون تنگ شده بود. بابایی رفته تبریز ماُموریت و من و ایلیا اومدیم جهرم و تا آخرهفته اینجا هستیم. چند روزه با خودم درگیرم آخه می خوام ایلیا رو از شیر بگیرم بالاخره  با اصرارهای مامانم تصمیم خودم رو گرفتم و امروز تا الان که ساعت ده و نیم شب هست تقریبا موفق شدم. ساعت 6 عصر توی جاده بودیم. می خواستیم از شیراز بیایم جهرم.مامانم راننده بود منم کنارش نشسته بودم خاله نیکا و نیلوفر و ایلیا هم عقب بودند.ایلیا فقط یک بار ساعت 6 اومد و گفت (گو)به شیر میگه گو منم بهش گفتم میخوام واسش بستنی بخرم و خاله نیکا هم گوشیشو بهش نشون داد وایلیا خوابش برد.خیلی برامون عجیب بود اصلا سابقه نداشت بدون شیر خوابش ببر...
8 مهر 1391

بالاخره اسباب کشی

دیشب ساعت 4 بود که ایلیا واسه شیر خوردن بیدار شد.بعد از خوابیدن ایلیا من بی خوابی زده بود به سرم و خوابم نمی برد.آخه آخرین شبی بود که توی این خونه بودیم و داشتم این 1 سال رو مرور میکردم. توی این خونه بود که ایلیا راه افتاد و حرف زدن یاد گرفت.یادم افتاد توی روروئک که می ذاشتیمش  مقاومت میکرد که بیاد بیرون و بالاخره ما تسلیم می شدیم مخصوصا موقع غذا خوردن. همیشه کنار تخت خودمون توی گهواره می خوابید و چون خونه جدید یه خورده کوچک تره و  نمی تونیم هم گهواره و هم تختش رو ببریم گهواره رو جمع کردیم و به خاطر همین چند شبه بد خواب شده و ایراد می گیره. راستی دیشب رفته بودیم خونه ی جدید رو ببینیم که چیزی کم داره یا نه از اونجا...
2 شهريور 1391

یادی از گذشته ها

11 دی 89 وقتی پسرم 10 روزه بود اونو ختنه کردیم . 30 بهمن 89 برای اولین بار جیغ زد.در 2 ماهگی. هفته آخر اسفند 89 اولین مسافرت راه دور به اهواز واسه عروسی دوست بابایی.عمو مجتبی. 12 اردیبهشت 90 برای اولین بار غلت کامل خورد.5ماهگی. خرداد 90 توی روروئک می نشست و حرکت میکرد.6 ماهگی. 26 تیر 90 اولین دندون رو بیرون آورد.7 ماهگی. مرداد 90 ایلیا جون چهار دست و پا راه میرفت.8 ماهگی. 24 مرداد 90 پسرم بدون کمک بقیه می نشست.8 ماهگی. 1شهریور 90 پسرم بدون کمک بقیه ایستاد.اولین روز 9 ماهگی. 16 شهریور 90 دیگه به خواست خودش پستونک نخورد.9 ماهگی. مهر 90 می ایستاد و چند قدم بر میداشت.10 ماهگی.     ...
30 مرداد 1391

ایلیایی

این کتاب رو ایلیا پاره کرده بود و مامانی هم واسه تنبیه ایلیا کتاب رو قایم کرده بود بعد از 1ماه که مامان این کتاب رو واسه ایلیا آورد ایلیا گفت جیش.پسرم موضوع کتاب یادش مونده بود ایلیا جون داره دختر شایسته 2012 رو نگاه میکنه واسه اسباب کشی فرش توی آشپز خونه رو جمع کرده بودم و ایلیا هم کیف کرده بود. مامانی داره اسباب کشی میکنه ایلیا جون هم سرگرم کارای خودشه این لباس رو بابایی واسه ایلیا خریده مرسی بابای خوش سلیقه ایلیا جون داره مورچه پیدا میکنه و به مامانی نشون میده ...
30 مرداد 1391

ایلیا

ایلیا جون تازه از خواب بیدار شده و با لباس خواب ازش عکس گرفتم مامان پای کامپیوتر و ایلیا هم روی میز که مامان رو اذیت کنه جای همیشگی ایلیا روی مبل که هر کی هم اینجا بشینه ایلیا اونو بلند میکنه ...
30 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد